قاصدک
قاصدک کز نفس خسته من خاسته ای
ای با نغمهی خونین دل آراسته ای
تو روان سوی سمن رو به کنار گل من
ای که بر باد صبا طرف چمن تاخته ای
قاصدک سینه من شرحه از این درد فراق
به که گویم که جز او نیست مرا خواسته ای
چو رسیدی به حضورش به تماشاگه راز
تو بخوان قصهی بی رونق دل باخته ای
که گلم عطر خوشت تا به مشامم برسید
همه هوشم همه عقلم تو ز سر کاسته ای
همه آتش شود این دل همه رقصان بدنم
چو حجاب از رخ گلگون تو برافراشته ای
وای از آن روز که پیش تو گلم خوار شدم
که چو خارم ز تن خویش جدا ساخته ای
نو گلم مهلکهی عشق ندانی تو که چیست
کی ز حال من بی جان تو خبر داشته ای
عاقبت ای گل فرزانه بمیرد احسان
این همه تیغ ملامت تو چرا آخته ای
-------------------------------------------
پی نوشت:
شعر: تهران، دوشنبه 19 اردیبهشت 1390
پی نوشت:
شعر: تهران، دوشنبه 19 اردیبهشت 1390
عکس: اواسط مسیر دوچرخه سواری، چیتگر، جمعه 2 اردیبهشت 1390
عکاس: خانم خاطره احمد زاده
عکاس: خانم خاطره احمد زاده

2 نظر:
شعرت قشنگه... اما احسان کاش زبان شعریت رو نو کنی.... البته مثل اینکه اولای شعر گفتناته.... و من هم منتقد بی رحمیم تو شعر.... :دی خواستی شعراتو بفرست برام maryam.akhavi@gmail.com
البته گلبرگ های گل سرخ زیر انگشت های تشریح می پژمرد... می دانم...
حتماً برات می فرستم مریم جان :)
فقط زیاد تو سرشون نزن :دی
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی