۲۳ دی ۱۳۹۷

نشان


خنده زند بهار نو در این خزان جان ما
مژده که آخر آمد این غصه بی امان ما
رسته سر از تلخی شب صبح صبوحست و شکر
سر بده در سرای دل موذنا اذان ما
حلقه زده در آسمان مهر و مه و ستارگان
همچو کرور کرکسان بر سر استخوان ما
زنده دلا چو لاله شو کشته‌ی بی نشانه شو
گو نشود ثبتِ بر این عالم دون، نشان ما
نغمه کنان و شادمان پر بکشد ازین جهان
جان که شکسته این قفس در پی جان جان ما
گر همه احسان برود از دل و یاد و خاطرت
رسم زمانه این بود شکوه نشاید آن ما



-----------------------
پی نوشت:

شعر: بوستون، دی ۹۷
عکس: اورلاندو، آذر ۹۷

۱۰ مرداد ۱۳۹۷

بر باد رفته


آسوده بر کناری، چون می‌توان نشستن؟
کز آشیانم آمد صد ناله‌ی شکستن
مرغی منم که چندی از آشیان پریدم
لیکن برادرانم مانده به فکر جَستن
جسمم در آسمان و جانم در آشیانست
دردا که دیده باشد؟ از جان خود گسستن
طوفان ظلم و بیداد داد آشیانه بر باد
وین دل نخواهد اینبار امّید یاوه بستن
احسان ز غم چه خوانی تا داغ دل نشانی
کی به شود خراشی با آب دیده شستن



---------------------------
پی نوشت:
این شعر و عکس تقدیم می‌شود به تمام هم آشیانه‌‌ای هایم که این روز‌ها مصاعب بزرگی را تحمل میکنند.

شعر: بوستون، مرداد ۹۷
عکس: تهران، شهریور۹۴

۹ اسفند ۱۳۹۶

نقاش شاعر


در کمین چشم مشکینش کمانی می‌کشم
گه به یاد بوسه‌هایش بوستانی می‌کشم
گر فرو بنشیند این باران سیل‌آسای اشک
بر فراز آسمان رنگین‌کمانی می‌کشم
تا بدانی خیل مشتاقان رویش چون کنند
در پی نقش سرابی کاروانی می‌کشم
صبرم آخر شد خدایا سوختم از دوری‌اش
در دل صحرای صبر آتشفشانی می‌کشم
دست ما کوتاه و سقف آرزوهامان بلند
در قفس رنج هزار نغمه‌خوانی می‌کشم
من نشاید کاندارین زندان هجران غم خورم
بر لب دیوار زندان نردبانی می‌کشم
دائماً یکسان نباشد حال دوران زین سبب
در بهار عاشقان برگ خزانی می‌کشم
گر خزان شد باغ پر مهر و صفای عاشقی
در دل خاکش امید جاودانی می‌کشم
مهلت امروز و فردا را به غم ضایع مکن
بر گلوی آه و غم تیغ گرانی می‌کشم
آفتاب عمرت احسان سوی مغرب می‌دود
خیره در خواب دو چشمت مردمانی می‌کشم


--------------------
پی‌نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می‌شود به دوست عزیزم محمد مهدی کامیابی (کامی) 

شعر: بوستون اسفند ۱۳۹۶
عکس: کنار رودخانه چارلز، بوستون

۷ خرداد ۱۳۹۴

شاهزاده تنهایی

در آن هنگام که مهتاب نقره فام شب بر جنگل کبود ستارگان دامن می فشاند؛
آن هنگام که دلت چون کمانی مرتعش به لرزه درآمده بود؛
زیر آن ماه رنگ پریده؛
چشمان سردت را به من دوختی،
اما،
افسوس که هیچکس از درون دلت خبر نداشت.

آنگاه که خورشید کم فروغ زندگی در دریای سرخ غرب به خون می نشست؛
تو را دیدم،
مانند همیشه، زیبا و دلربا اما سرد؛
همچون لبه‌ی شمشیر، برّنده و شیرین،
ولی،
افسوس که کسی از درون دلت خبر نداشت.

تمام اندوه و درد و غمت در جنگل تاریک شب دفن شد؛
زیرا قلب راز آلودت به تنهایی شب تعلق داشت؛
به دنیایی که تمامی ساکنینش،
در آن تاریکی و تنهایی،
 افسوس می خورند و می گریند.


---------------------
پی نوشت:

این شعر ترجمه‌ی شعر زیر (Mononoke Hime) است که ورژن اصلی آن به زبان ژاپنی توسط آقای هایائو میازاکی سروده شده و به وسیله آقای استفان آلپرت به انگلیسی برگردان شده.
In the moonlight I felt your heart  Quiver like a bowstring's pulse  In the moon's pale light, you looked at me  Nobody knows your heart  When the sun has gone I see you  Beautiful and haunting, but cold  Like the blade of a knife, so sharp so sweet  Nobody knows your heart  All of your sorrow, grief and pain  Locked away in the forest of the night  Your secret heart belongs to the world  Of the things that sigh in the dark  Of the things that cry in the dark

۲۵ دی ۱۳۹۲

رزم نگاه


عطر تو می پیچد و من پر ز هوا و تاب و تب
در خم اخم ابروَت لشکر دیده جان به لب
رزم دو چشم ما در این، مرز حرام شرع و دین
رمز نهفته ای بود، راز میان ما و رب
طبل جفا کوبی و من رقص کنان به هر طرف
می روم و نمی رود داغ تو از تنم چو تب
رنج کشیده ام بسی تا که مگر یک نفسی
صلح کند سپاه تو، خیره شویم و لب به لب
پیر خرد پند کنان، گفت به من که ای جوان
جز رخ خوب مه رخان هیچ دگر مکن طلب
طالع اگر قرین شود تلخ غم انگبین شود
چون که برآید مه تو، می شکند شوکت شب
---------------------------
پی نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می شود به همه‌ی سربازانی که هنگام خدمت، جسمشان اسیر است، اما روحشان در آسمان های خیال در اوج پرواز.

شعر: تهران، دی 1392
عکس: اثر هنرمندانه ی دوست عزیزم فتانه :)



۶ تیر ۱۳۹۲

در آن شب سرد

در آن شب سرد، که تندباد نحس حادثه، لجوجانه، پنجه در پنجه‌ی جغد شوم افکنده بود

تا به زمین سردش بیفکند،

تا در سپیدی پلید فروریخته از ابرهای چرکین                  

محو و نابودش کند

سکوت سرسام آور سروهای بی ثمری را می شنیدم،

که سراسر وجودشان را، فریاد سرور مستانه‌ی باد پر کرده بود


در آن شب سرد، که برف یخ زده‌ی شادی، دانه دانه می بارید

غریو سلطان جنگل بود و زوزه‌ی گرگان

که با نفیرِ تندِ باد، در گوش کر آسمان می پیچید

و آن هنگام

در اعماق این جنگل سیاهِ سپید پوش

سوگوارانی را دیدم که دست افشان

برای خورشید فردا

زمین را بس عمیق می کندند


در آن شب سرد، شاخه‌های خشک و شکست خورده ای بودند،

که ماه آبستن را به مسلخگاه آوردند

تا برای آشتی با آسمان،

قربانیش کنند،

آنگاه، شکم ماه را دریدند و درونش

جنین مرده‌زادی یافتند

به نام امّید!

-------------------------

پی نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می شود به آنهایی که شب 25 خرداد 92، شادیشان از جنسی دیگر بود!

شعر: تهران، تیر 1392
عکس: http://proslut.blogspot.com










۲۰ فروردین ۱۳۹۲

بودن یا نبودن

خواستم از دل خشکیده‌ی دریایی بی آب برایت بگویم،

دیدم نه!

گفتم که از فریاد سکوت شعری بی واژه برایت بگویم،

دیدم نه!

آمدم اصلاً از پوچی آفرینشی بی آفریننده برایت بگویم،

که باز دیدم، نه!

نه!

کلام شاعرانه راه را دور می‌کند!

بگذار خالصانه بگویم:

با من بمان،

بودن یا نبودن تو، بودن یا نبودن من است.



-------------
پی نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می شود به آنها که گفتارشان خالصانه است!

شعر: تهران، فروردین 1392
عکس: منبع نامعلوم!


۲۶ دی ۱۳۹۱

کلاغ

غروبی غم افزا غم انگیز          به شاخ چناری شکسته         نوایی غریبانه می‌خاست         ز مرغی به غربت نشسته

   "دریغا     دریغا     دریغا
   شده غرق خون صبح زیبا"
                                                                
     *****


خزان بود و حاکم شبی بود         شبی وحشت انگیز و تاریک         نهان زیر ابرش ستاره         برون سایه هایی خیالی


   دوان  بادِ  بیدادِ دیوان
    میان درختان بی جان


سر برگ و بن ها بریده         به شلّاق تندر دریده         نگاهی که در آسمان بود         نهالی که امّید جان بود


  تباهی عیان بود و عریان
    رهایی در اندیشه زندان


    *****


برون شد کلاغی کهن سال          به آواز و آهنگ بسیار         که ای شب تو ای شب تو ای شب         ستم ها نمودی تو ای شب


  قرار وطن را ربودی
 به بیگانه درها گشودی


زمین خشک و دریا رمیده          صدای قناری بریده         دل هر گُلی را فسردی          به سختی گَلوشان فشردی


   تو را آه و نفرین شب تار
    تو را  تا ابد  ننگ  بسیار


 *****


به آواز آن پیر زاغان          درختان همه صف کشیدند         به روی نقاب شب شوم         به همّت همه خط کشیدند


   سحرگه  درآمد  سپیده
   که صبح رهایی رسیده


غریوی ز شادی شنیده         شد از شهر آنها سرانجام         ولی ناگهان زاغکی زار         بگفتا به منقار خود، قار!


   سکوتی شد آنگه در آن سر
    سراسیمه  دل ها   سراسر


*****


در آن سایه سار سیاهی         نهان رنگ هر خوب و بد بود         کلاغ دغل کار بد ذات         سیه بود و خود، زادِ شب بود


سیاهی عیان شد به دیده
چو صبح  حقیقت  دمیده


دروغ و دغل شد دوباره         در  آیین  و  آیینه   پیدا         گل افسرده از رنج خواری          نماندش  امیدی  به  فردا


 چو اخلاق و نیکی نگون شد
  ز غم آسمان غرق خون شد


   *****


 غروبی غم افزا غم انگیز          به شاخ چناری شکسته         نوایی غریبانه می‌خاست         ز مرغی به غربت نشسته


"دریغا     دریغا     دریغا
شده غرق خون صبح زیبا"


کلاغان چو این صحنه دیدند          به ناگه همه پر کشیدند         که سرخی خون را بپوشند         که راه نگه را بگیرند


سیه آسمان شد دوباره
 تو گویی شب آمد دوباره




پی نوشت:

این داستان منظوم تقدیم می شود به آنها که تجربه اش کردند، به مردم مصر که تجربه اش خواهند کرد، و به دوستم پیام، که عاشق کلاغ است.
شعر: تهران، آذر-دی 1391
عکس: منبع نامعلوم!

۱۶ دی ۱۳۹۱

جدایی


هوا سرد است و دستانم به دستت می سپارم
نفس حبس است و لب هایم به لعلت می فشارم
چمن محزون و گل غمگین و بلبل نوحه خوان است
هوا دلگیر و دل درگیر و گریان، اشک بارم
مدام از دیده ات خون می چکد از چشم من اشک
بیا سیل روان بر کن مرا از این دیارم
دو صد نفرین بر این دیری که صدها خانمان سوخت
مرا بر خاک و خاکستر نشاند این روزگارم
زمستان است و مستان بی می و ما بی همیم آه
چرا ما را چنین خواهد قضا، کو اختیارم؟
عسل هم گر درین کام زمان ریزم در آخر
زمانه زهر خود ریزد، چه باشد انتظارم
فغان از درد دوری از جدایی از جدایی
جدا ما را چرا خواهی خدایا بی قرارم
قطار زندگی بی وقفه می تازد دو صد حیف
که در این راه کوتاهش نباشی همقطارم
ندا آمد که احسان ناله تا کی میکنی؟ بس!
به چشم ای نازنین، زیباترین، ای گل عذارم
----------------------
پی نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می شود به همه آنها که دست تقدیر از هم دورشان می اندازد.

شعر: تهران، دی 1391
عکس: تهران، توچال، آذر 1390


تنهایی (فریبرز لاچینی-پاییز طلایی):

۲۳ آذر ۱۳۹۱

صبوری

حرامم باشد آن یک دم که بی یاد تو بنشینم
چو در یادم نشینی بس ز رویت بوسه می چینم
نه خواهانی چنان دارم که خواهد یار من باشد
نه یارایی بر آن دارم که یاری جز تو بگزینم
به زیر آب چشمانم فرو شد کشتی دینم
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
چو قید قرعه شد با من که در دریای غم افتم
به غم گفتی که تلخی کن چو باشد میل شیرینم
به دریا با دل یونس مگر ماهی نشد مونس
تو هم ماهی که میتابی در این شب های غمگینم
دلا اکنون صبوری کن که از غیب جهان دانم
دمد صبحی که در ساحل هلال روی مه بینم
چو حافظ نافذ آهنگی، بزن احسان به چنگ دل
که طالع اینچنین آمد به حکم ماه و پروینم

---------------------------------
پی نوشت:

گرچه جوانیم و در ابتدای راه، اما جسارت میکنم و این شعر و عکس را به پیر راه، حافظ شیرازی، تقدیم میکنم.

شعر: تهران، آذز 1391
عکس: ساری، خزرآباد، مهر 1391