شاهزاده تنهایی
در آن هنگام که مهتاب نقره فام شب بر جنگل کبود ستارگان دامن می فشاند؛
آن هنگام که دلت چون کمانی مرتعش به لرزه درآمده بود؛
زیر آن ماه رنگ پریده؛
چشمان سردت را به من دوختی،
اما،
افسوس که هیچکس از درون دلت خبر نداشت.
آنگاه که خورشید کم فروغ زندگی در دریای سرخ غرب به خون می نشست؛
تو را دیدم،
مانند همیشه، زیبا و دلربا اما سرد؛
همچون لبهی شمشیر، برّنده و شیرین،
ولی،
افسوس که کسی از درون دلت خبر نداشت.
تمام اندوه و درد و غمت در جنگل تاریک شب دفن شد؛
زیرا قلب راز آلودت به تنهایی شب تعلق داشت؛
به دنیایی که تمامی ساکنینش،
در آن تاریکی و تنهایی،
افسوس می خورند و می گریند.
---------------------
پی نوشت:
این شعر ترجمهی شعر زیر (Mononoke Hime) است که ورژن اصلی آن به زبان ژاپنی توسط آقای هایائو میازاکی سروده شده و به وسیله آقای استفان آلپرت به انگلیسی برگردان شده.
In the moonlight I felt your heart
Quiver like a bowstring's pulse
In the moon's pale light, you looked at me
Nobody knows your heart
When the sun has gone I see you
Beautiful and haunting, but cold
Like the blade of a knife, so sharp so sweet
Nobody knows your heart
All of your sorrow, grief and pain
Locked away in the forest of the night
Your secret heart belongs to the world
Of the things that sigh in the dark
Of the things that cry in the dark


0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی