۷ خرداد ۱۳۹۴

شاهزاده تنهایی

در آن هنگام که مهتاب نقره فام شب بر جنگل کبود ستارگان دامن می فشاند؛
آن هنگام که دلت چون کمانی مرتعش به لرزه درآمده بود؛
زیر آن ماه رنگ پریده؛
چشمان سردت را به من دوختی،
اما،
افسوس که هیچکس از درون دلت خبر نداشت.

آنگاه که خورشید کم فروغ زندگی در دریای سرخ غرب به خون می نشست؛
تو را دیدم،
مانند همیشه، زیبا و دلربا اما سرد؛
همچون لبه‌ی شمشیر، برّنده و شیرین،
ولی،
افسوس که کسی از درون دلت خبر نداشت.

تمام اندوه و درد و غمت در جنگل تاریک شب دفن شد؛
زیرا قلب راز آلودت به تنهایی شب تعلق داشت؛
به دنیایی که تمامی ساکنینش،
در آن تاریکی و تنهایی،
 افسوس می خورند و می گریند.


---------------------
پی نوشت:

این شعر ترجمه‌ی شعر زیر (Mononoke Hime) است که ورژن اصلی آن به زبان ژاپنی توسط آقای هایائو میازاکی سروده شده و به وسیله آقای استفان آلپرت به انگلیسی برگردان شده.
In the moonlight I felt your heart  Quiver like a bowstring's pulse  In the moon's pale light, you looked at me  Nobody knows your heart  When the sun has gone I see you  Beautiful and haunting, but cold  Like the blade of a knife, so sharp so sweet  Nobody knows your heart  All of your sorrow, grief and pain  Locked away in the forest of the night  Your secret heart belongs to the world  Of the things that sigh in the dark  Of the things that cry in the dark

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی