کلاغ
غروبی غم افزا غم انگیز به شاخ چناری شکسته نوایی غریبانه میخاست ز مرغی به غربت نشسته
"دریغا دریغا دریغا
شده غرق خون صبح زیبا"
*****
خزان بود و حاکم شبی بود شبی وحشت انگیز و تاریک نهان زیر ابرش ستاره برون سایه هایی خیالی
دوان بادِ بیدادِ دیوان
میان درختان بی جان
سر برگ و بن ها بریده به شلّاق تندر دریده نگاهی که در آسمان بود نهالی که امّید جان بود
تباهی عیان بود و عریان
رهایی در اندیشه زندان
*****
برون شد کلاغی کهن سال به آواز و آهنگ بسیار که ای شب تو ای شب تو ای شب ستم ها نمودی تو ای شب
قرار وطن را ربودی
به بیگانه درها گشودی
زمین خشک و دریا رمیده صدای قناری بریده دل هر گُلی را فسردی به سختی گَلوشان فشردی
تو را آه و نفرین شب تار
تو را تا ابد ننگ بسیار
*****
به آواز آن پیر زاغان درختان همه صف کشیدند به روی نقاب شب شوم به همّت همه خط کشیدند
سحرگه درآمد سپیده
که صبح رهایی رسیده
غریوی ز شادی شنیده شد از شهر آنها سرانجام ولی ناگهان زاغکی زار بگفتا به منقار خود، قار!
سکوتی شد آنگه در آن سر
سراسیمه دل ها سراسر
*****
در آن سایه سار سیاهی نهان رنگ هر خوب و بد بود کلاغ دغل کار بد ذات سیه بود و خود، زادِ شب بود
سیاهی عیان شد به دیده
چو صبح حقیقت دمیده
دروغ و دغل شد دوباره در آیین و آیینه پیدا گل افسرده از رنج خواری نماندش امیدی به فردا
چو اخلاق و نیکی نگون شد
ز غم آسمان غرق خون شد
*****
غروبی غم افزا غم انگیز به شاخ چناری شکسته نوایی غریبانه میخاست ز مرغی به غربت نشسته
"دریغا دریغا دریغا
شده غرق خون صبح زیبا"
کلاغان چو این صحنه دیدند به ناگه همه پر کشیدند که سرخی خون را بپوشند که راه نگه را بگیرند
سیه آسمان شد دوباره
تو گویی شب آمد دوباره

"دریغا دریغا دریغا
شده غرق خون صبح زیبا"
*****
خزان بود و حاکم شبی بود شبی وحشت انگیز و تاریک نهان زیر ابرش ستاره برون سایه هایی خیالی
دوان بادِ بیدادِ دیوان
میان درختان بی جان
سر برگ و بن ها بریده به شلّاق تندر دریده نگاهی که در آسمان بود نهالی که امّید جان بود
تباهی عیان بود و عریان
رهایی در اندیشه زندان
*****
برون شد کلاغی کهن سال به آواز و آهنگ بسیار که ای شب تو ای شب تو ای شب ستم ها نمودی تو ای شب
قرار وطن را ربودی
به بیگانه درها گشودی
زمین خشک و دریا رمیده صدای قناری بریده دل هر گُلی را فسردی به سختی گَلوشان فشردی
تو را آه و نفرین شب تار
تو را تا ابد ننگ بسیار
*****
به آواز آن پیر زاغان درختان همه صف کشیدند به روی نقاب شب شوم به همّت همه خط کشیدند
سحرگه درآمد سپیده
که صبح رهایی رسیده
غریوی ز شادی شنیده شد از شهر آنها سرانجام ولی ناگهان زاغکی زار بگفتا به منقار خود، قار!
سکوتی شد آنگه در آن سر
سراسیمه دل ها سراسر
*****
در آن سایه سار سیاهی نهان رنگ هر خوب و بد بود کلاغ دغل کار بد ذات سیه بود و خود، زادِ شب بود
سیاهی عیان شد به دیده
چو صبح حقیقت دمیده
دروغ و دغل شد دوباره در آیین و آیینه پیدا گل افسرده از رنج خواری نماندش امیدی به فردا
چو اخلاق و نیکی نگون شد
ز غم آسمان غرق خون شد
*****
غروبی غم افزا غم انگیز به شاخ چناری شکسته نوایی غریبانه میخاست ز مرغی به غربت نشسته
"دریغا دریغا دریغا
شده غرق خون صبح زیبا"
کلاغان چو این صحنه دیدند به ناگه همه پر کشیدند که سرخی خون را بپوشند که راه نگه را بگیرند
سیه آسمان شد دوباره
تو گویی شب آمد دوباره

پی نوشت:
این داستان منظوم تقدیم می شود به آنها که تجربه اش کردند، به مردم مصر که تجربه اش خواهند کرد، و به دوستم پیام، که عاشق کلاغ است.
شعر: تهران، آذر-دی 1391
عکس: منبع نامعلوم!

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی