مرد نمکی
آه
مانده بی جان این تن پوسیده صدها سال و ماه
مانده بر دل حسرت ادراک یک صبح پگاه
گاه گاه
یاد یک روز شما
شعله بر شب های تارم می کشد
آتشی از عمق جان سر می کشد
آتش افسوس و رنج و سوز و آه
بشنو ای آدم سکوت پر ز فریادم دمی
ای که در زندان عادت ها دمادم در غمی
بشنو از لب های خاموشم فغان مردگان
التماس بار دیگر دم زدن چون زندگان
بشنو ای آدم که بینی عبرت از ناگفته ها
تا بدانی همچو ما
کس نمی ماند در این دنیای زیبا تا ابد
تا بدانی قدر خویش
قدر فرصت های همچون زرّ خویش
فرصت رفتن به دامان درخت و سبزه ها
مهلت بوسیدن لب های سرخ غنچه ها
غرق در دریای بی پایان شدن تنگ غروب
لذّت درک طلوعی بر فراز قلّه ها
فرصت لمس نگاهی پر ز احساس و حیا
فرصت همراهی دستان شوق و شانه ها
در میان باد و باران رفتن و عاشق شدن
گم شدن در پیچ و خم های طویل کوچه ها
فرصت دانا شدن
لذّت زیبا شدن
لحظهی حلّ سوالی بی جواب
لحظهی درک دلیل بی بدیل زندگی
علّت بودن درون این جهان پر شتاب
همچو یک برگ فتاده از بلندای گیاه
مانده درمانده به ره سوی نگاه
می گدازد این دلم پر سوز و
راه
بسته پیوسته همیشه تا ابد
دستم از دنیایتان کوتاه
آه
----------------------------
پی نوشت:
این شعر و عکس تقدیم می شود به این مرد 2500 ساله مان، آقای مرد نمکی!
شعر: تهران، فروردین 1391
عکس: موزه زنجان، 12 اسفند 1390
مردان نمکی نامی است که به چندین مومیایی کشفشده در معدن نمک چهرآباد در استان زنجان داده شدهاست. جسدها مربوط به زمان هخامنشی و دو جسد نیز مربوط به اواخر دوران اشکانی هستند.


0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی