رقص در آتش
دور از در و درمانده در این دور رمیده
نوشیده ز هر زهر و ز هر تلخ چشیده
افتاده به زانوی و زمین سنگ و زمان تنگ
خشکیده قدم ها و بدن زار و تکیده
بر باد روان خاطر وارونهی ویران
افسوس به لب ها و نفس آهِ کشیده
ای دل چه شد آن قصهی شیرین که تو هر شب
خواندی به برم تا که رسد شب به سپیده
خاموش و سیه گشته رخِ صبح دمیده
رقصیده در آتش شب دی نور دو دیده
یک شعلهی آن شهرهی شیرین دل آشوب
شب تا به سحر دامن هر چشم دریده
تنهایی و آه از تب آن طرّهی پر تاب
تن را به طناب تب خود سخت تنیده
می سوزم و در آتش خود رقص کنان باز
می سازم از او بیت و غزل، شعر و قصیده
احسان به امید نظری نذر خدا کن
صد شعر تر و آه دل و اشک چکیده
---------
پی نوشت:
این شعر و عکس تقدیم می شود به همه آنها که گرفتارند!
شعر: تهران، آذر 1391
عکس: روستایی اطراف خلخال، اسفند 1390

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی