۱۶ دی ۱۳۹۱

جدایی


هوا سرد است و دستانم به دستت می سپارم
نفس حبس است و لب هایم به لعلت می فشارم
چمن محزون و گل غمگین و بلبل نوحه خوان است
هوا دلگیر و دل درگیر و گریان، اشک بارم
مدام از دیده ات خون می چکد از چشم من اشک
بیا سیل روان بر کن مرا از این دیارم
دو صد نفرین بر این دیری که صدها خانمان سوخت
مرا بر خاک و خاکستر نشاند این روزگارم
زمستان است و مستان بی می و ما بی همیم آه
چرا ما را چنین خواهد قضا، کو اختیارم؟
عسل هم گر درین کام زمان ریزم در آخر
زمانه زهر خود ریزد، چه باشد انتظارم
فغان از درد دوری از جدایی از جدایی
جدا ما را چرا خواهی خدایا بی قرارم
قطار زندگی بی وقفه می تازد دو صد حیف
که در این راه کوتاهش نباشی همقطارم
ندا آمد که احسان ناله تا کی میکنی؟ بس!
به چشم ای نازنین، زیباترین، ای گل عذارم
----------------------
پی نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می شود به همه آنها که دست تقدیر از هم دورشان می اندازد.

شعر: تهران، دی 1391
عکس: تهران، توچال، آذر 1390


تنهایی (فریبرز لاچینی-پاییز طلایی):

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی