ظرف حنا
و تو ای ظرف حنا
قصّه ها هست میان من و تو
روزگاری که همانند نسیم خنکی زود گذشت
بر دل و روح نشست
گردی از نقش خوش خاطره ها
ناز من، ظرف حنا
ناز من، ظرف حنا
آن زمانی که دلت سخت شکست
عشق من پر زد و از کنج دلت رفت که رفت
همچو مرغی که درون قفسی باز، نمانَد یک دم
شود آزاد و رها
خوب من، ظرف حنا
خندهها ماند به لب های سکونِ رخِ عکس
گریهها ابر شد و اشک به دریا پیوست
گفتهها گم شده گشتند در انبوه سکوت
سایهها گشت همه محو در آفاق زمان
جان من، ظرف حنا
هرچه بود از بد و خوب
همه بگذشت و بجا ماند دو انسان جدا
بعد از این، ظرف حنا
گر گره زد به نگاه من و تو دست قضا
به تبسّمی
سلامی
دل هم شاد کنیم
تا که زیبا شود این فرصت فرخندهی ما
همچو من، ظرف حنا
همرهت دست خدا
همرهت دست خدا
-------------------------
پی نوشت:
این شعر و عکس تقدیم می شود به ظرف حنا!
شعر: تهران، اردیبهشت 1391
عکس: تهران، کلکچال، جمعه 18 آذر 1390
عکّاس: خانم ندا صبّاغ پور

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی