۹ اسفند ۱۳۹۶

نقاش شاعر


در کمین چشم مشکینش کمانی می‌کشم
گه به یاد بوسه‌هایش بوستانی می‌کشم
گر فرو بنشیند این باران سیل‌آسای اشک
بر فراز آسمان رنگین‌کمانی می‌کشم
تا بدانی خیل مشتاقان رویش چون کنند
در پی نقش سرابی کاروانی می‌کشم
صبرم آخر شد خدایا سوختم از دوری‌اش
در دل صحرای صبر آتشفشانی می‌کشم
دست ما کوتاه و سقف آرزوهامان بلند
در قفس رنج هزار نغمه‌خوانی می‌کشم
من نشاید کاندارین زندان هجران غم خورم
بر لب دیوار زندان نردبانی می‌کشم
دائماً یکسان نباشد حال دوران زین سبب
در بهار عاشقان برگ خزانی می‌کشم
گر خزان شد باغ پر مهر و صفای عاشقی
در دل خاکش امید جاودانی می‌کشم
مهلت امروز و فردا را به غم ضایع مکن
بر گلوی آه و غم تیغ گرانی می‌کشم
آفتاب عمرت احسان سوی مغرب می‌دود
خیره در خواب دو چشمت مردمانی می‌کشم


--------------------
پی‌نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می‌شود به دوست عزیزم محمد مهدی کامیابی (کامی) 

شعر: بوستون اسفند ۱۳۹۶
عکس: کنار رودخانه چارلز، بوستون

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی