۲۱ آذر ۱۳۹۰

درخت-برگ-درخت

ترک من ای برگ چرا می کنی؟
دست خود از شاخه جدا می کنی
پشت به اندوه وطن می کنی
میهن خشکیده رها می کنی
در بغل باد خزان می خزی
چرخ زنان رقص و صفا می کنی
پست و هم آغوش زمین می شوی
زیر قدم قد تو دو تا می کنی
در ره بیگانه نگون می شوی
خون به دل و دیده‌ی ما می کنی
* * * * * * * *
میهن من، میهن محبوب من
خانه و صد خاطره‌ی خوب من
هیچ نبینی که تو ویران شدی
خشک و شکسته تو چو پیران شدی
زرد و پریشان شده برگ و برت
خاک سیه ریخت زمان بر سرت
رفته صفا و ثمرت از میان
از ستم و جور شه دد خزان
پادشه ظالم و سفّاک پیر
کرده جوانان گلت را اسیر
عاشقی و شادی و عیش و دوام
کرده برای همگان او حرام
سایه‌ی نحسش به زمین چیره شد
بخت سپید من و تو تیره شد
ابر دلش مهر وطن را گرفت
ظلمت و سرما همه جا را گرفت
با تشر تندر و آزار باد
لانه‌ی بلبل زد و دادش به باد
بلبل شیرین سخن خوش بیان
را بزدش انگ و ببستش زبان
جز سخن جغد و کلاغ پلید
شه سخنی را نتواند شنید
دزد و چپاولگر این سرزمین
برده همه ثروت میهن به کین
فقر تن نازک گل را فشرد
غصه دل ساده‌ی او را فسرد
زندگی‌اش پوچ و پر از پیچ و درد
شد ز همه جمع و نفر دور و طرد
عاقبتش تن به چمن گل فروخت
آتش حسرت دل و جانم بسوخت
دست خزان گردن گل‌ها شکست
میهن من یکسره در خون نشست
زین شه ویرانگر مردم ستیز
شاه فرمایه‌ی دشمن گریز
من نتوانم که شوم حافظت
میهن من...، آخ...، خداحافظت...
* * * * * * * *
آه تو ای برگ رهایم مکن
میهن ویرانه صدایم مکن
با من دلخسته بمان و ببین
عاقبت این سلطه‌گر افتد ز زین
همچو دگر پادشاهان جهان
از سر قدرت برود این خزان
هیچ و فراموش شود خاطرش
ساکت و خاموش شود آخرش
رسم زمانه همه جا همین است
عاقبت شام سیه چنین است
طلعت خورشید بهاران به زیر
می کشد این ظلمت پاییز پیر
سبز و درخشان شود این میهنت
جای بزرگان شود این میهنت
چلچله ها باز بیایند و هر
شاخه چراغان شود از برگ و برّ
چهچه‌ی بلبل و آواز عشق
پر کند این خانه وآن ساز عشق
در طرب آرد همه‌ی شاخه ها
باز کند روی گل غنچه ها
خنده نشاند به لب یاسمن
شور و هیاهو فکند در چمن
قاصدکان رقص کنان خوش خبر
مژده‌ی نوروز دهند و ظفر
هلهله‌ی شادی و جشن و سرور
سر بدهد باد و سرش پر غرور
لاله قدح گیرد و از نوش ناب
پر کند او جام شراب شباب
سر بکشند و خوش و خرّم شوند
مست و رها از ستم و غم شوند
بوی بهاران ببرد عقل و هوش
از سر این عالم پر جنب و جوش
گیج اقاقی کند او هر گذر
غرق تماشا شود آن رهگذر
گرمی آغوش زمین در بهار
پرورد این دار و درخت و دیار
مهر و محبت کند آن خار پست
همچو گلی ساده میان دو دست
صلح و صفا، مهر و وفا، حس امن
موج زند در وطن ای برگ من
برگ من ای برگ ... برفتی، ولی ...
 -----------------------------
پی نوشت:
این عکس و شعر تقدیم می شود ابتدا به پدر و مادرم، و سپس به تمام برگ هایی که میهنشان دچار خزان است.
شعر: تهران، پاییز 1390
عکس: لواسان، روستای برگ جهان، مهر 1390

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی