۷ مرداد ۱۳۹۰

خضر فرزانه

آن پری روی که با ما سر میخانه نشست
باده نوشیده و جام دل عاشق بشکست
گفتم ای سبز دل سرخ لب مشکین چشم
این جفا چیست که در هم شکنی زورق مست
جان عشّاق ستانی تو چرا بهر هوس
هم به دیوار غمت خشت گذاری تو به دست
گفتش ای بی خبر از باطن و دیوانه‌ی مست
پشت این ها که تو دیدی همه اسرار منست
غرق دریای ظواهر شده ای ساده نگر
ورنه در ساحل باطن بشوی ساکت و هست
گر که شاهد به رخ آتش بکشد کاسه‌ی صبر
طاقت آور که در آخر همه انوار دلست
صورت از دل گذران تا که به معنا برسد
که در این ورطه‌ی طوفان رسن عقل گسست
خضر فرزانه چو آموخت تو را سرّ ازل
باده پیمای که احسان ز غم و جهل برست
-------------------------------------
پی نوشت:

شعر: تهران، جمعه 7 مرداد 1390
عکس: تهران، پارک جمشیدیه، جمعه 31 تیر 1390

جرقّه ابتدایی شعر از اس ام اس بازی با آقای سعید مهاجری

۳۱ تیر ۱۳۹۰

وادی التهاب

کویر داغ دل در التهاب است
چو صحرا خشک و سوزان در عذاب است
خیال نوش لب هایت تسلّاست
تسلّای دل صحرا سراب است
چو آیی در خیالم یار نازم
به زیر پای تو این تن تراب است
نشینی پیش من پر عشوه و ناز
میان ما دو صد شوق شباب است
در آغوشت بگیرم سخت و محکم
نگاهم را نگر، در اضطراب است
حجاب از روی ماهت خود فرو گیر
که خواهر پرده‌ی عفّت بر آب است
بگیرم از لبانت بوسه ای تر
نباشد این گنه عین ثواب است
چو ایزد گوید احسان بس، خمش باش
بگوش جان شنو، فصل الخطاب است
-----------------------------------------
پی نوشت:

شعر: تهران، جمعه، 31 تیر 1390
عکس: کرمان، کویر شهداد، عکاس ادیب آزاد داور

برگرفته از بیت زیر از قیصر امین پور:

"حتی اگر نباشی می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را"

۲۴ تیر ۱۳۹۰

عاقبت

درد جان فرسای عشقت صیقل جان می شود
کز خراشش سنگ جان آیینه گردان می شود
آسمان قلب من نور خدا خواهد گرفت
شمع سوزان دلم خورشید تابان می شود
راه حق روشن شود زان نور ربّانی عشق
شوق و امّید وصالت دین و ایمان می شود
رحمت باران بر این خشکین زمین نازل شود
چشم عطشانِ رخت ابر بهاران می شود
گردن گل ها به پیش پای تو خواهم برید
مقدم خیر قدومت بس گل افشان می شود
ور بیایی نزد این دل ای شه والا مقام
این دلم بهر سرت آیینه قرآن می شود
دادگر دست تو را در دست من خواهد سپرد
تلخ این هجران و غم قند فرآوان می شود
سینه‌ی تنگم به تنگ سینه ات خواهم فشرد
بوسه از پیشانیت دارو درمان می شود
چون کنارت نعمت آسایش و امن و وفاست
از کنارت نگذرم من چون که کفران می شود
غصه‌ی دوران مخور احسان که آن یوسف نشان
عاقبت باز آید و دنیا گلستان می شود

---------------------------------------------
پی نوشت:

شعر: تهران، جمعه، 24 تیر 1390
عکس: سه شنبه 30 فروردین 1390، نرده های خوابگاه طرشت 3

۱۶ تیر ۱۳۹۰

وادی هوس

صبح و شب از پی هم در پی اغیار گذشت
فارغ از راح دل و محرم اسرار گذشت
به هوا و هوسی شد دل ما هر نفسی
حیف از آن لحظه که بی یار هوادار گذشت
پرده کفر بیانداخته ام بر رخ دوست
زان سبب صبح جلی همچو شب تار گذشت
پند فرزانه شنیدیم و نشد باورمان
عمر بی حاصل ما در همه انکار گذشت
غرق بازار بلایی نفسی خود دریاب
کز کنارت شکرین شاهد بازار گذشت
فرصت گنج وصالش تو ز کف خواهی داد
آری از راه طلب ره زن طرّار گذشت
حال از این گریه و آه تو چه حاصل بشود
که دگر عمر شد و مهلت دیدار گذشت
مژده آمد که به غم خویش میالای احسان
که ز وزر و گنهت قادر غفّار گذشت
-----------------------------------
پی نوشت:

شعر: تهران، پنجشنبه 16 تیر 1390
عکس: دوشنبه 6 تیر 1390، خوابگاه طرشت 3، بلوک 1، اتاق 312، بعد از اکران فیلم The Invention of Lying