خضر فرزانه
آن پری روی که با ما سر میخانه نشست
باده نوشیده و جام دل عاشق بشکست
گفتم ای سبز دل سرخ لب مشکین چشم
این جفا چیست که در هم شکنی زورق مست
جان عشّاق ستانی تو چرا بهر هوس
هم به دیوار غمت خشت گذاری تو به دست
گفتش ای بی خبر از باطن و دیوانهی مست
پشت این ها که تو دیدی همه اسرار منست
غرق دریای ظواهر شده ای ساده نگر
ورنه در ساحل باطن بشوی ساکت و هست
گر که شاهد به رخ آتش بکشد کاسهی صبر
طاقت آور که در آخر همه انوار دلست
صورت از دل گذران تا که به معنا برسد
که در این ورطهی طوفان رسن عقل گسست
خضر فرزانه چو آموخت تو را سرّ ازل
باده پیمای که احسان ز غم و جهل برست
-------------------------------------
پی نوشت:
شعر: تهران، جمعه 7 مرداد 1390
عکس: تهران، پارک جمشیدیه، جمعه 31 تیر 1390
جرقّه ابتدایی شعر از اس ام اس بازی با آقای سعید مهاجری
