۲۲ شهریور ۱۳۹۱

غزال غزل


چندیست غزال غزل آشفته چو مویت
سرگشته و دیوانه دود از پی بویت
ای سرور فرزانه بگو با من و دل باز
آیا رسد آن روز، رسم بر سر کویت
کی بی تو شود روز شبم مرحمتی کن
پنهان مکن آن روی فروزان نکویت
فرخنده شد انسان ز وصال مه افلاک
حال آنکه محاط است فلک در خم مویت
ای قبله گه عالم و عالم به سجودت
سرها همه افتاده در این کعبه به سویت
در فکر وصالت همه مانیم و بسوزیم
دل ها زده آتش چو یکی پرتو رویت
آرام و قرار از دل احسان چو ربودی
تا روز قیامت دود او تا که بجویت
پی نوشت:

این شعر و عکس تقدیم می شود به همه آنان که در انتظار بسر می برند.

شعر: تهران، شهریور 1391
عکس: تهران، دشت لار، تیر 1391

منبع الهام: Paris, august 2012 279.JPG

Wedding Walts: