رزم نگاه
عطر تو می پیچد و من پر ز هوا و تاب و تب
در خم اخم ابروَت لشکر دیده جان به لب
رزم دو چشم ما در این، مرز حرام شرع و دین
رمز نهفته ای بود، راز میان ما و رب
طبل جفا کوبی و من رقص کنان به هر طرف
می روم و نمی رود داغ تو از تنم چو تب
رنج کشیده ام بسی تا که مگر یک نفسی
صلح کند سپاه تو، خیره شویم و لب به لب
پیر خرد پند کنان، گفت به من که ای جوان
جز رخ خوب مه رخان هیچ دگر مکن طلب
طالع اگر قرین شود تلخ غم انگبین شود
چون که برآید مه تو، می شکند شوکت شب
---------------------------
پی نوشت:
این شعر و عکس تقدیم می شود به همهی سربازانی که هنگام خدمت، جسمشان اسیر است، اما روحشان در آسمان های خیال در اوج پرواز.
شعر: تهران، دی 1392
عکس: اثر هنرمندانه ی دوست عزیزم فتانه :)

