صبوری
حرامم باشد آن یک دم که بی یاد تو بنشینم
چو در یادم نشینی بس ز رویت بوسه می چینم
نه خواهانی چنان دارم که خواهد یار من باشد
نه یارایی بر آن دارم که یاری جز تو بگزینم
به زیر آب چشمانم فرو شد کشتی دینم
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
چو قید قرعه شد با من که در دریای غم افتم
به غم گفتی که تلخی کن چو باشد میل شیرینم
به دریا با دل یونس مگر ماهی نشد مونس
تو هم ماهی که میتابی در این شب های غمگینم
دلا اکنون صبوری کن که از غیب جهان دانم
دمد صبحی که در ساحل هلال روی مه بینم
چو حافظ نافذ آهنگی، بزن احسان به چنگ دل
که طالع اینچنین آمد به حکم ماه و پروینم
---------------------------------
پی نوشت:
گرچه جوانیم و در ابتدای راه، اما جسارت میکنم و این شعر و عکس را به پیر راه، حافظ شیرازی، تقدیم میکنم.
شعر: تهران، آذز 1391
عکس: ساری، خزرآباد، مهر 1391
